PM20
بزرگ ترین وبلاگی که توش همه چیز هست ا ز شیر مرغ تا جون ادمیزاد
 
چهار شنبه 22 تير 1390برچسب:فال ,طالع بینی ,پیشگویی, :: 22:18 ::  نويسنده : دانشمند

خدایی اینو بخونید بعد بریدسراغ پیشگویی و... اینجور چرت وپرت ها
 

اولين پيشگو فردی فرانسوی بود که به فال و پيشگويی اصلا" اعتقادي نداشت!

 اولين كسي كه به فكر مسئله پيشگويي براي افراد بشر را در يك چهارچوب قرار دادي و تعيين شده مورد بررسي قرار دهد و اگر هم نه تعيين شده مورد بررسي قرار دهد صددرصد علمي و منطقي ، اما به هر حال يك فرمول قابل قبول براي اين پديدة مورد علاقة بشر كشف كند « ميشل گوگولن » فرانسوي بود و شرح كارش در سال 1930 ميلادي بود . او ابتدا به مسئله فال و پيشگويي اصلا" اعتقادي نداشت . اما بعد از چند سال مطالعه در نظر خود نسبت به فال و فال بيني تجديد نظر كرد . ديگر آن را يك « دكان براي فريب ساده لوحان » نمي دانست بلكه آن را يك « شوخي » و بعد « سرگرمي » ناميد . بعدها او معتقد به اين شد كه نيروهاي ديگري نيز در جهان وجود دارند كه مي توانند در سرنوشت اشخاص در سراسر جهان تأثير مثبت يا منفي داشته باشند و يكي از اين نيروها تأثير ستارگان در سرنوشت بشر است . يكي از موافقان و طرفداران نظرية تأثير اجرام آسماني بر سرنوشت و كرانبي افراد بشر از مردم سوئيس به نام دكتر روژه فرانگين بود . كه خود طي چند مقالة مستدل مبتني بر اطلاعات متقنن تاريخي سابقة توسل افراد بشر را به فال به 1800 سال قبل از ميلاد مسيح « نزديك به شش هزار سال قبل » رسانده و در ابتداي تاريخچة خود اين نكته را ذكر كرده است كه علم نجوم نيز مثل همه شاخه هاي دانش اصلي مثل شيمي و طب و رياضيات با انواع خرافات و اسطوره هاي آميخته و ممزوج شده است .


علم ستاره شناسي در ميان تمدن هاي باستاني (اكد ، سومر ، بابل ، آشور ) و بعد در ايران و ساير تمدن هاي غرب آسيا كه به تمدن بين النهرين معروف است بيشتر از دو جنبه رواج داشت وبه خاطر اعتقادي كه مردم چه از طبقة عوام و چه خواص به پيش گوئي و « فال » داشتند اين علم بيش از ساير علوم متداول حتي رياضيات پيشرفت داشت . دو جنبة تصميم علم نجوم يكي جنبة علمي و محاسباتي آن براي گشودن تدريجي اسرار آسمان و كائنات بود كه اين جنبه تا زمان حاضر نيز ادامه يافته است ولي جنبة دوم آن ، همان پيش گوئي و پيش بيني آينده افراد بشر و تأثير اوضاع كواكب بر زندگي روزمره افراد بشر بود . با وجود همه اختلافات و منازعات ميان « منكران » و « معتقدان » يك را ه باريك ايجاد تفاهم ميان دو گروه وجود دارد و آن هم اين است كه اغلب دانشمندان و مخصوصا" ستاره شناسان كه مراتب علمي آنان مورد قبول هر دو گروه است روي اين نكته توفق نظر دارند . آن اين است كه ( كره زمين ما ، تحت تأثير اجرام سحاوس قرار دارد ) و بعد اين طور نتيجه مي گيرند كه وقتي اجرام سحاوس كه مواد طبيعي كه از مجموعة آنها كره زمين به وجود آمده است پس بر افراد بشري كه جزئي از موجودات همين ( كره تأثير پذير ) مي باشند مي تواند تأثير بگذارند يعني اين كه حال و آيندة ما بسه به گردش سيارات و اوضاع چرخ فلك است. در زمينه فال و فال بيني تا به حال كتابهاي مفصل و متعددي به رشته تحرير در آمده است از جمله اين كتب ، كتاب « فوق طبيعت » نوشته ليال و استون است . حال اين سؤال مطرح است كه به راستي كساني كه به فال اعتقاد دارند از فالگير چه مي خواهند ؟ اين افراد چه مسايلي دارند كه عقل سالم و علم سالم قادر به درك و حل آن مسايل نيست ؟ چرا كمكي را كه مي توانند از روانكاواني ، روانشناسان ، پزشكان ، اشخاص مجرب و كار آزموده براي گشايش گره هاي مختلف زندگي شان دريافت كنند ناديده مي گيرند و پول و وقت و انرژي خودشان را در اتاق هاي كوچك يا بزرگ ، محقر يا مجلل مدعيان پيش گويي و فال بيني به هدر مي دهند ؟


نكته شگفت آور اين است كه تعداد مبتدايان به فال در تمام روز به روز در حال از ياد و افزايش است و آنچه باعث تأسف بيشتر است اين است كه نه تنها افراد عادي و بي سواد و كم سواد بلكه افرادي از طبقات روسنفكري اجتماع نيز به اين خرافات اعتقاد دارند و اين كاملا" طبيعي است كه كسي كه به فالگير مراجعه مي كند به طور حتم دردي و مشكلي و نيازي دارد والا افرادي كه به طور طبيعي زندگي مي كنند و مشكلي ندارند كاري با سركتاب و رمال ، اسطورات يا ورق و تفاله چاي و قهوه ندارد . داشتن همين « درد » فالگير زرنگ و فرصت طلب را مطمئن مي كند كه مشتري پرو پا قرص ديگري به تعداد مراجعان هر روزه و هر شب، او اضافه شده .


يكي از مهمترين « و شايد هم تنها » علل توجه عمومي به جماعت فالگيرها و فال بين ها اين است كه بشر از آيندة خودش خبر ندارد و چون خبر ندارد به اين جهت مي ترسد و ترس ناشي از عدم تأمين آينده ، آن طور كه مورد انتظار و آرزوهاست كه سبب مي شود كساني پيدا شوند كه مدعي شوند كه به گونه هاي مختلف با عالم غيب ارتباط دارند و با ارواح ارتباط دارند آينده را پيش بيني مي كنند و از گذشته و حال خبر دارند . اگر قبول داشته باشيم كه بشر به اميد و آرزو زنده است و اين نكته را نيز « مد » نظر داشته باشيم كه آرزوهاي بشر ي پايان ناپذير است خيلي خوب و آسان مي توانيم به اين نكته پي ببريم كه چرا بشر از آينده مي ترسد .

لطفا نظرتون رو در این باره بگید
 

پنج شنبه 9 تير 1390برچسب:, :: 17:7 ::  نويسنده : دانشمند

 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢
۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

 

پنج شنبه 9 تير 1390برچسب:کوروش ,کبیر ,هخامنشیان,کوروش کبیر , :: 16:24 ::  نويسنده : دانشمند

به یاد داشته باش...

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

" کورش کبیر "

 

یک شنبه 5 تير 1390برچسب:, :: 14:38 ::  نويسنده : دانشمند

تست شخصیت بوسیله میوه ها فال

اگه یک سبد میوه ببینی اول چی بر می‌داری ؟

تشخیص شخصیت خود با کمک میوه ها

فال و تست شخصیت

فرض کنید ظرفی پر از انواع میوه های مختلف جلوی شماست

میوه مورد علاقه تان را بردارید ولی دقت کنید!

ممکن است با انتخاب این میوه اسرار و رموز شخصیت شما به سرعت فاش شود

در حقیقت این تست روانشناسی به سادگی نشان می‌دهد

که شخصیت افراد مختلف نسبت به انتخاب میوه مورد علاقه شان چگونه است.


سیب
اگر سیب میوه مورد علاقه شماست فردی افراطی هستید که از روی انگیزه آنی و بدون فکر قبلی کاری را انجام می‌دهنید رک گو هستید و از مسافرت لذت می‌برید می‌توانید خیلی خوب رهبری یک گروه را به عهده بگیرید و کارها را پیش ببرید اشتیاق زیادی برای زندگی کردن دارید که این انگیزه شما از نظر اطرافیان بی همتاست


پرتقال
فردی صبور و پر طاقت هستید که اراده تان بسیار قوی است دوست دارید کارها را به اهستگی ولی بطور جدی انجام دهید خجالتی هستید و نزد اطرافیانتان قابل اعتمادید شریک زندگی خود را با دقت و تمام احساس قلبیتان انتخاب می‌نمایید و از هر گونه مشاجره و ناسازگاری اجتناب می‌کنید.


هلو
رفتار دوستانه ای دارید رک گو و پر حرف هستید که به جذابیت شما می‌افزاید رفتار ناشایست دیگران را خیلی سریع می‌بخشید و فراموش می‌کنید. برای رفاقت ارزش زیادی قائلید و رگه هایی از استقلال طلبی و بلند پروازی در شخصیت شما دیده می‌شود که باعث شده شخصی زرنگ و فعال جلوه کنید کمال طلب احساساتی صادق و با وفا هستید. بر هر حال دوست ندارید همه امیال خود را در مقابل دیگران نشان دهید.


گلابی
اگر تمام توجه تان را به کاری معطوف کنید می‌توانید آن را با موفقیت انجام دهید گاهی در انجام کارهایتان بی ثبات و متعییر هستید و مایلید که از نتایج سعی و تلاش خود خیلی سریع مطلع شوید از شرکت در بحث های خوب و مفید لذت می‌برید بی طاقت هستید و زود هیجان زده می‌شوید با توجه به اینکه به سرعت دوستی های خود را بر هم می‌زنید نگهداری رفقا برای شما چندان ساده به نظر نمی رسد.


گیلاس
اگر گیلاس میوه مورد علاقه شماست زندگی همیشه برایتان شیرین نیست و اغلب با فراز و نشیب های زندگی مواجه می‌شوید بجای داشتن در آمدی جزئی به شیوه ای برای دریافت مقداری زیادی پول فکر می ‌کنید ذهن خلاقی دارید و به دنبال فعالیت های خلاقانه هستید یک شریک زندگی صادق و با وفا محسوب می‌ شوید ولی ابراز احساسات برایتان کار ساده ای نسیت خانه شما در حکم پناهگاهتان است و از هیچ چیزی به اندازه اینکه در کنار فامیل های نزدیک و افراد مورد علاقه تان باشید لذت نمی‌برید


موز
فردی با محبت ملایم خونگرم و دلسوز هستید اغلب اوقات از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برید و کمی احساس ترس در شما دیده می شود برخی مواقع مردم از اخلاق خوب شما سو استفاده می‌کند شریک زندگی خود را تحت هر شرایطی که از نظر روحی و جسمی داشته باشید می‌پرستید و ارتباطات شما با دیگران در وضعیت متعادلی قرار دارد.


نارگیل
جدی متفکر و اندیشمند هستید اگر چه از روابط اجتماعی تان لذت می‌برید ولی در انتخاب شریک زندگی بسیار سخت گیر هستید در کارهایتان سر سختی و سماجت دارید ولی لزوما بی پروا نیستید زیرکی تیزهوشی و گوش به زنگ بودن از دیگر خصوصیات شخصیتی شماست باید مطمئن شوید که در هر زمینه ای و به ویژه از لحاظ شغلی در راس امور قرار دارید شریک زندگی شما باید فرد باهوشی باشد احساسات در زندگی برای شما مهم است ولی به طور حتم برایتان همه چیز نیست!


انگور سیاه
به طور کلی فردی مودبی هستید به سرعت عصبانی می‌شوید ولی خیلی سریع به حال اولیه باز می‌گردید از زیبایی در هر نوع ان لذت می برید فرد محبوبی هستید شما سرشت خونگرم و سخاوتمند دارید. میل زیادی برای زندگی در شما موج می زند و از انجام هر کاری که می‌کنید لذت می‌برید شریک زندگی تان باید در هیجانات شما سهیم شود و از پیشنهاداتتان لذت ببرید.


آناناس

به سرعت تصمیم می‌گیرید و در انجام کارهایتان سریع و چابک هستید تغییرات شغلی شما را نمی‌‌ترساند که این موضوع یکی از برتری های شخصیت شماست توانایی استثنایی در سازماندهی کارهایتان دارید و از حجم زیاد وضایف اطرافتان نمی‌هراسید سعی دارید در ورابط خود با دیگران متکی به نفس صادق و درستکار باشید دوستان خود را خیلی سریع انتخاب نمی‌کنید ولی اگر شخصی را برگزینید تا آخر عمر با شما خواهد بود به ندرت احساساتی می‌شوید و شریک زندگی تان اغلب تحت تاثیر یکرنگی شما قرار می‌گیرد ولی اجازه ندهید که به دلیل عدم توانایی شما در ابراز محبت ناامید شود.

 لطفا بعد از خوندن مطلب توی نظرات میوه ی خودتون رو بنویسید
 

جمعه 27 خرداد 1390برچسب:, :: 14:26 ::  نويسنده : دانشمند

  

 

جمعه 27 خرداد 1390برچسب:, :: 14:15 ::  نويسنده : دانشمند

 

وصیت نامه داریوش کبیر

همه ما بار ها وصیت نامه داریوش را خوانده ایم،اما نکات قابل توجهی در ان است که داریوش بزرگ در وصیت نامه خود به ان ها اشاره کرده است که تمام پادشاهان مقتدر ایران باستان نیز به ان اشاره نموده اند.
۱-یکی از این نکات دروغ است که همه پادشاهان خواستار جلوگیری از ان بوده اند به طوری که داریوش در یکی از دعا های خود نوشته است “خداوند این کشور را از دشمن،از خشکسالی،از دروغ محفوظ بدارد” چرا که دروغ را بدترین گناه دانسته اند.
۲-انها همیشه اینده را در نظر داشته اند که اگر مشکلی در اینده به وجود بیاید بتوانند جلوی ان را بگیرند.
۳-سومین نکته این بوده است که با زیر دستان خود بدرفتاری نکنند و میان فقیر و ثروتمند تفاوت قائل نشوند.
۴-نکته بعدی که مانند دروغ به ان زیاد اهمیت داده شده است بحث سواد است که از تمام مردم خواسته اند که خواندن و نوشتن یاد بگیرند.
۵-از جانشین خود خشایار شاه و سربازان و … خواسته شده که دین هر کس مورد احترام قرار گیرد و دین به اجبار به کسی تحمیل نگردد.
۶-ابادانی و عدالت از دیگر نکاتی که پادشاهان ایران به ان توجه بسیار داشته اند.
۷- و هفتمین نکته و اخرین نکته بحث مردن است.داریوش خود می گوید”ادم چه خارکن باشد و چه یک پادشاه بلاخره می میرد“.پس مردن سرنوشت همه ماست و هیچکس عمر جاویدان ندارد.


 

اینک با هم دعای داریوش بزرگ را میخوانیم:
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشاه باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعار آنان را محترم شمرد .
اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این خزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
 

 

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. کانالی که من می خواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم، دروغگو را از خود بران. هرگز اعمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که اعمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس اعمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی اعمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .
 

 

جمعه 27 خرداد 1390برچسب:, :: 14:7 ::  نويسنده : دانشمند

 

 

فرزاد ناظم  (شرکت یاهو)

  پروفسور علی جوان (کاشف لیزر هلیمی)

  امید کردستانی  (گوگل)

  پیر امیدیار   (ای‌بِی e-bay)

  پروفسور لطفی‌زاده (استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی)

  ماریا خرسند (رئیس شرکت اریکسون)

وحید تارخ (مخترع کدهای فضا-زمان در مخابرات)

آندره آغاسی (قهرمان تنیس)

حسین اسلامبلچی(رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T)

  بیژن داوری (معاون ارشد شرکت آی‌بی‌ام)

انوشه انصاری (رئیس موسسه فناوری تل‌کام و حامی مالی جایزه انصاری)

  فیروز نادری (مدیر پروژهٔ مریخ‌نورد ناسا)

 

محمد جمشیدی (استاد دانشگاه و عضو همکار در برخی از پروژه‌های ناسا)

  آزیتا ولی‌نیا (استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا)

  آزاده تبازاده (دانشمند ایستگاه فضایی ناسا)

کریستین امان‌پور (رئیس بخش خبری سی‌ان‌ان در آمریکا)

  شهره آغداشلو (بازیگر)

فریار شیرزاد (معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید)

کتیا فلک‌شاهی (مدیر شرکت NEA)

  بيژن پاكزاد (بزگترين سازندهٔ عطر و طراح لباس جهان)

  آسیه نامدار (گوینده اخبار در سی‌ان‌ان)

  محسن معظمی (معاون ارشد شرکت سیسکو سیستم)

  رودی بختیار (از مجریان خبری در سی‌ان‌ان)

پروفسور عبدالحسن آستانه اصل (استاد دانشگاه برکلی،کالیفرنیا،آمريكا و

   محققچگونگی ریزش برجهای دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر)

 

پنج شنبه 26 خرداد 1390برچسب:, :: 23:41 ::  نويسنده : دانشمند

قانون صف:اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از
صف فعلی خواهد شد.

۲-قانون تلفن:اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال
نخواهد بود.

۳-قانون تعمیر:بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به
خارش خواهد کرد .

۴-قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
۵-قانون معذوریت: اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن
ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد
شد.

۶-قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
۷-قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید
که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.

۸-قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند،
کار خواهد کرد.

۹-قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه
نسبت عکس دارد.

۱۰ -قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
۱۱-قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری
خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:, :: 14:27 ::  نويسنده : دانشمند

دکتر علی شریعتی

به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .

 ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم، تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم

 دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

 

1ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را …

 من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم….

انها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند. انها از فهمیدنتو میترسند

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

----------------------------------

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

----------------------------------

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

----------------------------------

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

----------------------------------

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

...!

----------------------------------

از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

----------------------------------

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد

----------------------------------

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

----------------------------------

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند

----------------------------------

مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

جمعه 13 خرداد 1390برچسب:, :: 15:21 ::  نويسنده : دانشمند
یادمان باشد
 
 

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید

 

 هیچکس عصبانی نیست

 

 هیچکس سوار بر اسب نیست

 

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

 

 در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر

 

 برهنه وجود ندارد.

 

 “این ادب اصیلمان است:نجابت - قدرت- احترام-

 

مهربانی- خوشرویی

 

با تشکر از وبلاگ باستان شناسی ایران به عنوان منبع این مطلب

جمعه 13 خرداد 1390برچسب:, :: 15:12 ::  نويسنده : دانشمند

tgxbz4iseoqbaut83v87.jpg 

آجر لعاب دار - کاخ داریوش در شوش (از زبان داریوش؛ هاید ماری کخ)

جمعه 13 خرداد 1390برچسب:, :: 15:10 ::  نويسنده : دانشمند

 حکایت دروغ مصلحت آمیز و راست فتنه انگیز(در عبرت پادشاهان)

در یكى از جنگها، عده اى را اسیر كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یكى از اسیران را اعدام كنند. اسیر كه از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.

 

وقت ضرورت چو نماند گریز

دسـت بگــیرد سـر شمـشیر تیز

 

ملک پرسید: این اسیر چه مى گوید؟

یكى از وزیران نیک محضر گفت : ای خداوند همی گوید:

والكاظمین الغیظ و العافین عن الناس

ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی.  چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز

 

هر كه شاه آن كند كه او گوید

حـیف باشـد كه جـز نكو گوید

 

و بر پیشانى ایوان كاخ فریدون شاه ، نبشته بود:

 

جـــهان اى بــرادر نمــــاند بــه كـــس

دل انـــــدر جــــهان آفــرین بند و بس

مكــن تكــیه بر مـلــك دنـــیا و پشـــت

كه بسیار كس چون تو پرورد و كشت

چــو آهــنگ رفــتن كـــند جــان پــاك

چـه بر تخـت مردن چه بر روى خاك

جمعه 13 خرداد 1390برچسب:, :: 15:7 ::  نويسنده : دانشمند

منشور کورش هخامنشی

کوروش ( سیروس در انگلیـسی، و کوروس در یونانی ) در تاریخ یکی از چهرهای شاخص شناخته شده است.  موفـقـیت او در شکل گیری امپراطوری هخامنشی، نـتـیجه و آمیزه ای از هوشیاری و مهارتهای او در دیـپـلماسی و نظامی گری؛ و همچـنـین خلق و خوی او و داشتن دانایی  و درایت کامل او از کشور بود.  ایرانـیان او را " پدر " ؛ و یونانـیان، با آنکه کوروش کشور آنها را گرفته بود، او را مانند یک مرد قانونگذار و قانون نگر می دیدند؛ و یهودیان به او مانند یک روحانی مقدس احترام می گذاشتـند.

 

کوروش در سال 530 قبل از میلاد در جنگی که در شمال شرقی امپراطوری اش داشت، کشته شد.  گزنـفون در نوشته های خود گفته : " او توانایی توسعـه دادن از ترس از خود را در قسمتی از دنـیا داشت، که همه را متحـیر بکند، و هیچ کسی کاری که به زیان و ضرر او باشد انجام نمی دهد. تمام خواسته های مردم را که انگار به او الهام شده بود انجام می داد و هر کسی آرزو داشت که در امپراطوری او زندگی کند ".  

افسانه تولد و بزرگ شدن کوروش کبـیـر

هرودوت، تاریخ نگار قرن چهارم قبل از میلاد، بهترین کس است که افسانه تولد کوروش را از بـقـیـه افسانه های دیگر توصیف کرده است.  از نظر او آستیاگ، پدربزرگ مادری او بود؛ که شبی در خواب می بـیـند که دخترش ماندانا، بمقـدار خیلی زیادی آب تولید می کند که تمام شهر و امپراطوری آن را فرا می گیرد.  موقعـی که مرد مقدس ( مغ - روحانی زرتشتی ) از خواب او مطلع می شود، به او از پـیامد آن اخطار می کند. 

بـنابراین، آستیاگ، پدر ماندانا، دخترش را به یک پارسی به نام کمبودجیه که یک اصیل زاده پارسی بود داد و گفت که او از یک ماد خیلی کمتر است و نمی تواند خطری داشته باشد.  کمتر از یک سال از ازدواج ماندانا با کمبودجیـه نگذشته بود که آستیاگ، دوباره خوابی می بـیـند، که یک درخت مو از شکم دخترش ماندانا می روید که تمام آسیا را فرا گرفته است.  مجوسان سریعـاً یک فال بد را پـیش بـیـنی میکنـند و به او می گویـند که از ماندانا پسری زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت.  پادشاه دنـبال دخترش فرستاده و او را تا موقعـی که پسرش را بدنـیا نیاورده است تحت نظر شدید امنـیتی می گیرد.  بعـد از بدنیا آمدن بچه، چند نفر از اطرافیان شاه به یک نجیـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه گفته باید این بچه تازه بدنیا آمده را برده و از بـیـن ببری و نگران چـیزی نباش. اما هارپاگوس تصمیم گرفت که خودش بچه را از بـین نبرد. 

بجای آن، او یک چوپان سلطـنـتی را صدا کرده و به او گفت که فرمان پادشاه است و باید این بچه را از بـیـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر این کار را نکند به کیفر و مجازات خواهد رسید.  اما همسر چوپان که باردار بود در نبود او یک پسر زائید که مرده بود و وقـتی که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را دید او را راضی کرد که بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ کنند. بجای آن جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگویـند که او همان بچه است. 

کوروش بزودی یک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و همیشه دوستانش را از قدرت رهبری که داشت تحت الشعـاع قرار می داد.  یک روز موقع بازی با دیگر بچه ها، او را به عـنوان پادشاه انـتخاب کردند.  او بـیدرنگ و سریع این نـقش را قـبول کرد، و پسر یک از بزرگان ماد را که نمیخواست از او دستور بگیرد مجازات کرد.  پدر بچه مجازات شده به آستـیاگ شکایت کرد و همه چـیـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـیه بکند.  موقعـی که آستـیاگ از او پرسید که چرا این گونه وحشـیانه رفتار کرده است، کوروش به دفاع از خود پرداخته و گفت که او نـقـش یک پادشاه را بازی می کرد و باید کسی را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـیه کند.  آستیاگ سریعـا متوجه شد که این سخنان یک بچه چوپان نـیـست و متوجه شد که او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است.  بعـدا آن داستان بوسیله چوپان، اگر چه به بـیـمیلی و اکراه اما تاًیـیـد شد.  به همین خاطر آسـتـیاگ، هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـیه کرد و بدن پسرش را غـذای سلطـنـتی درست کرد. بنا بر نظر مجوسیان پادشاه به کوروش اجازه داد که به پارس پـیـش والدین واقـعی خود برگردد. 

هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشویـق کردن کوروش، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگیرد.  هرودوت تشریح می کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روی یک کاغـذ کشیـد و در شکم یک خرگوش صحرایی تازه شکار شده گذاشت.  سپس شکم خرگوش صحرایی را دوخته و آن را به یکی از ندیمان خاص خود داد، و او را بصورت یک شکارچی راهی پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که باید شکمش را باز کند. او  بعـد از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از آستیاگ شد.  موقـعی که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسید، قبایل پارسی را تـشویـق کرد که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که یوغ بندگی آستیاگ و ماد را از گردن خود به در افکنند.  کوروش موفـق شد که پدربزرگ خود، آستیاگ را سرنگون کند و فرمانروای ماد و پارس شود.  

چگونگی تولد کوروش که بوسیله هردودت به زیـبایی و جذابـیت کامل گفـته شده و به واقعـیت برطبق شواهد بسیار نزدیک است، هنوز منـبع قابل اطمیـنانی برای خیلی ها است. 

شرح تاریخی

پایـه گذار حکومت سلطـنـتی هخامنـشی شخصی بود به نام " هخامنش "، پرنس قـبایل پاسارگاد که پایـتخـتـش هم به نام او اسم گرفت، که ویرانه های آن هنوز هم وجود دارد و نشانگر دوره کوروش بزرگ است.  هیچ کس بطـور کامل نمی تواند بگوید که هخامنشیان بعـد از کدام سلسله اسم گرفته شد.  اما این حقـیـقـت که حافظه او که باید احترام زیادی به آن گذاشت، قبایل پارسی را بصورت یک ملت درآورد قـبل از آنکه در گذر تاریخ از بـیـن بروند.  پسر او " تیـس پس " از موقـعـیـت بی دفاعی ایلام استفاده کرده و آنجا را تصرف کرد و " آشور بانـیال " را از تخت بزیر کشید.  و لقب پادشاه، پادشاه انشان، را بر روی خود گذاشت.  بمجرد مرگ او یکی از پسرانش در " انشان " موفـق شد و بـقـیه در پارس.  

همانطور که در جدول بالا نشان داده شد این طبـقه بـندی از دو خط بالا شروع شده و مرجع آن کتـیـبه داریوش در بـیـستون است : 

" هشت پادشاه از نـژاد من قبل از من بوده اند، و من نهمیـن پادشاه هستم و تمام ما در این دو خط همگی پادشاه بوده ایم  ". 

کوروش که از نوادگان پادشاهان گذشته است، در واقع باید کوروش دوم نام گیرد که اسم بـعـد از پـدر بزرگ خود برده است.  او بخودش به چشم یک پادشاه انشان نگاه  می کند و خودش را متعـلق به فرمانروایان فارسی می داند، اما کوروش از طرف مادری هم به درجه پادشاهان می رسید چونکه مادرش دختر آستیاک آخرین پادشاه هخامنشی بود. 

مطابق با گفته هرودوت، آخرین، آخرین فرمانروای ماد، آستیاک ( سلطنت از سال 585 - 550 قبل از میلاد ) در تاریخ 549 قبل از میلاد از کوروش شکست خورد و اکباتان پایتخت او در سال 550 قبل از میلاد فتح شد. 

تاریخه " نابونیداس " داستانی را تعـریف می کند که بدین شرح است :  

سپاهی که او برای جنگـیدن با کوروش جمع کرده بود به تاخت بسوی او می رفـتـند.  برای آستـیاگ رفـتن بسوی کوروش برای جنگ با سپاهش مانند این بود که،   چونکه سپاه آستیاگ از او متـنـفر بودند و می خواستـند که طغـیان کنند،   سپاه خود را برای اوببرد.  کوروش شهر اکباتان را با تمام طلا و نقره و تمام چیزهایش گرفت.  

بدین گونه کوروش فرمانروای ماد و پارس شد.  ما هـنوز هم مطمـعـاً نـیستـیم که کوروش کی بر تخت سلطـنت پارس نـشست.  ممکن است بعـد از فـتح اکباتان از او خواسته شده باشد که بر تخت سلطـنت پارس هم تکیه کند.   

چند سال بعـد، کروسیـوس، پادشاه لیدی ( ترکیه کنونی ) ( که بسیار ثروتمند بود ) تصـمیم گرفت که از موقعـیت پـیش آمده در ایران استفاده کرده و با عـوض شدن رژیم در ایران به آنجا حمله کرده و سرزمیـنهایی را گرفته و قلمرو خودش کند.  او از رود " هالیس " که در گذشته مرز بـیـن کشور لیدی و ماد بود گذشت و وارد ایران شد.  کوروش بعـد از پی بردن به این موضوع شتابان بسوی باختر(غرب) رفـته و بعـد از مواجه شدن با نـیروی کروسیوس آنها را بزور بـیرون رانده و آنها به " ساردیس " پایتخت لیدی مراجعـت کردند.  کروسیوس بقدری شتابزده عـقب نـشینی کرد که فکر نمیکرد سپاه ایران را پشت سر دارد، و فکر می کرد که شهرهای کوچک می تواند جلوی او را بگیرد.  او احمقانه فکر می کرد که زمستان نزدیک است و کوروش که خیلی از شهر و خانه اش دور است، نمی تواند که او را تعـقیب کند.  اما کوروش او را تعـقـیب کرد و در جنگی تاریخی در 546 قبل از میلاد در دشتهای باز " هرموس " سپاه لیدی را شکست داد.  نیرنگی که کوروش به سپاه لیدی زد این بود که مقـداری شتر در قلب سپاه خود جای داد و از آنجایی که اسب از بوی شتر نفرت و هراس زیادی دارد، عملاً سوارنظام نـتوانست کاری از پـیش ببرد و کوروش فاتح این نبرد شد. 

بعـد از آن شکست، کروسیوس به پایتخت " تسخیر ناپذیرش" ساردیس مراجعـت کرد و منـتـظر متحدیـنش شد که هر چه زودتر به کمک او بروند.  در اینجا هرودوت نحوه دستگیری او را توضیح می دهد.  

 "بعـد از گذشت 14 روز از محاصره، کوروش گفت به اولین کسی که وارد لیدی شود جایزه هنگفتی را می دهد. روزی یک سرباز مردیان (که در بعـضی تواریخ از او به اسم رستم نام برده شده است،  رجوع شود به " سرزمین جاوید "، جلد اول، ترجمه ذبـیح الله منصوری) دید که چگونه یک نفر سرباز مستـقر در پادگان شهر برای آوردن کلاه خود که به پائـین افتاده بود، از صخره که دور از دسترس نگهبانان دیگر بود پائـین آمد و کلاه خود را برداشت و دوباره مراجعـت کرد.  او آن راه را نشان کرد و با چند نفر از دوستانش آن پادگاه را غـافلگیر کرده و دروازه شهر را بر روی سپاه ایران گشود ".

کراسیوس بصورت یک زندانی به پارس منـتـقـل شد، اما متعـاقـباً بصورت یک اصیل زاده در بارگاه خودش زندگی می کرد.  برای کوروش که زندگی آستـیاگ را به او بخشیده بود، از بـیـن بردن کراسیوس محال بنظر می رسید.  کراسیوس و بقیه خاندان او جزو اولین خارجیانی، مخصوصا یونانیان، بودند که در خدمت خانواده سلطـنـتی درآمدند، و این برای ایرانیان بسیار خوب و کاربرد عملی و فرهنگی داشت.   

کوروش، هارپاگوس که یکی از افسران ارشدش بود را برای محکم کردن موقعـیت کشور پارس گذاشت، و بصورت کوتاهی بعـد از آن "لیسیا"،  "کاریا" و حتی شهرهای یونانی آسیای صغـیر هم جزو امپراطوری کوروش درآمدند.  در حقـیـقـت اولین برخورد ایرانیان با یونانیان که منجر به مقاومت کمی شد، از آنجا شروع شد که تجار یونانی می خواستـند که تجارت خود را بسط دهند.  قبل از این بـیـشترین مبادله کالا در داخل امپراطوری و مناطـقی بود که به تازگی جزو قـلمرو امپراطـوری درآمده بود.   

در همین موقع بود که کوروش در پاسارگاد( که در زبان ایرانی به معـنی زیست گاه است )  پایـتختی که فراخور خودش و امپراطوری باشد، بنا کرد. 

در سال 540 قبل از میلاد کوروش متوجه بابل شد.  نبوکد که با حیله و نیرنگ بر تخت سلطـنت بابل نشسته بود، موفـق نشد که از بابل نگهداری کند، و نـتوانست که هیچگونه همبستگی داخلی و خارجی برای بابل درست کند و بابل را به همان صورت به پسرش " بل شازار " داد.  بـیشتر از تمام اینها که مردم بابل را از دست نبوکد ناراضی کرده بود و آنها را تحریک می کرد، دین مسخره و زوری نبوکد بود که مردم نمی توانستـند قبول کنند و کوروش هم از همین اختلاف و تـفرقه میان حکومت و مردم استـفاده کرد.  در حقـیـقـت پرنس " بل شازار " از فریب خوردگی مردم استفاده می کرد؛ هرودوت و گزنفون شهامت و جرات او را در فن لشگر کشی شرح می دهند :  "در موقعی که بل شازار در حال جشن خیلی بزرگی بود، ایرانیان مسیر رودخانه فرات را که از وسط بابل می گذشت عـوض کردند. و یک شب که مردم بابل در حال شادی کردن دینی بودند، سپاه ایران از مسیر رودخانه وارد شهر شدند ".  گزنفون می نویـسد که "  ساکنـین آن منطقه مرکزی، خیلی بعـد از اینکه بخش بـیرونی شهر گرفته شد، متوجه تغـیـیر نشدند و همینطـور به عـیاشی کردن ادامه دادند تا اینکه تمام شهر بطـور کامل تصرف شد ".  

بهر جهت ما هیـچگونه دلیلی را نمی توانـیم بـیاوریم که این داستان را رد کند.  ولی حقـیـقـت امر این است که نـیروی دفاعـی بابل بخاطر شورشی که در داخل شده بود ضـعـیف بود و نمی توانست هنچگونه دفاعی بکند.  

بابل بدون کوچکترین مقاومتی تسلیم کوروش شد، بدون آنکه حتی کسی به فکر جنگیدن باشد؛ و این یکی از نادرترین جنگهای تاریخ است که باید گفت که گرفـتـن بابل بصـورت غـافـلگیرانه بود.  کوروش با آوردن خدای بزرگ و قدیمی بابل " مردوک " که خدای خدایان بابل بود و کوتاه کردن دست مبـلغـین که خود را هم طراز با شاه می دانستـند، بابل را هم جزو امپراطوری خود کرد.   

کوروش اکنون فرمانروای بزرگـترین منطـقه، که از دریای مدیـترانه تا به شرق ایران و از شمال از دریای سیاه  تا به مرزهای عـربی ادامه داشت، بود.  تمام این ها از روی لوحه کوروش که به " استوانه کوروش " ( در موزه انگلستان ) معـروف است و مانـند یک بشکه است که روی آن با خط میخی حکایت گرفتن بابل حکاکی شده است، و کوروش خودش را در آن فرمانروای دنـیا می خواند.  کوروش همچنـین بازگو می کند که چطـور مردمی را که بصورت برده در بابل بودند به سرزمیـنهای خود برگردانده و همیـنطـور تمام تصاویر را به معـابد بازگردانده است.  در این لوح از یهودیان نامی برده نشده است، اما بطـور مشخص در کتاب " ازرا" ( 3 - 1  ،1 ) گفته شده که تمام اسیرانی که بوسیله نبوکد نصر گرفتار شده بودند به کشور خود اورشلیم مراجعـت کرده و معـبد خود را از نو بنا کردند.  این سندی است از عـقـیده و ایمان کوروش که همیـشه به آن ممارست میکرد و می خواست که صلح و صفا را به زندگی مردم بـیاورد و این خوش باش  و درودی است که در اولین فصل حقوق بشر آمده است. با این که قسمتی از لوحه کوروش کبـیر بر اثر مرور زمان از بـیـن رفته است اما قسمت اعظم آن مانده و ترجمه شده است.   

ای، مرد، بدان هر که هستی و از هر جا آمده ای، من کوروش، کسی هستم که امپراطـوری را برای ایرانـیان آوردم. پس هـیـچـوقـت به این مقبره من و این خاکی که من را در خود جای داده غـبطه نخور .

جمعه 13 خرداد 1390برچسب:, :: 14:57 ::  نويسنده : دانشمند

در حکایت نام و ننگ

 
یكى از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را در عالم خواب دید كه جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر می کرد. سایر حکما از تاویل این فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است.
 
بــس نامـــــور به زیــر زمــین دفن كرده اند
كز هستیش به روى زمین یك نشان نماند
وان پیـر لاشه را كــــه نمـــــــودند زیر خاك
خاكـــش چنان بخـــورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فـــــــرخ نوشیـــروان به خیر
گرچه بسى گذشت كه نوشیــــروان نماند
خیرى كن اى فلان و غنیمت شـــــمار عمر
زان پیشتر كه بانگ بر آید فــــــــــلان نماند
 

شنبه 7 خرداد 1390برچسب:, :: 17:27 ::  نويسنده : دانشمند

عائله امام صادق و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فكر افتاد كه از طریق كسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم كرد و به غلام خویش كه (مصادف ) نام داشت فرمود: (این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش ). (مصادف ) رفت و با آن پول از نوع متاعى كه معمولاً به مصر حمل مى شد خرید و با كاروانى از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند، به طرف مصر حركت كرد. همینكه نزدیك مصر رسیدند، قافله دیگرى از تجار كه از مصر خارج شده بود، به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یكدیگر پرسیدند، ضمن گفتگوها معلوم شد كه اخیرا متاعى كه مصادف و رفقایش حمل مى كنند بازار خوبى پیدا كرده و كمیاب شده است . صاحبان متاع از بخت نیك خود، بسیار خوشحال شدند و اتفاقا آن متاع از چیزهایى بود كه مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریدارى كنند.

صاحبان متاع ، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش ، با یكدیگر همعهد شدند كه به سودى كمتر از صد در صد نفروشند. رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود كه اطلاع یافته بودند. طبق عهدى كه با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به كمتر از دو برابر قیمتى كه براى خود آنها تمام شده بود نفروختند. مصادف ، با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت . خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو كیسه كه هر كدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت . امام پرسید: (اینها چیست ؟) گفت : یكى ازاین دو كیسه سرمایه اى است كه شما به من دادید و دیگرى كه مساوى اصل سرمایه است سود خالصى است كه به دست آمده .امام : (سود زیادى است ، بگو ببینم چطور شد كه شما توانستید این قدر سود ببرید؟) قضیه از این قرار است كه در نزدیك مصر اطلاع یافتیم كه مال التجاره ما در آنجا كمیاب شده ، هم قسم شدیم كه به كمتر از صد در صد سود خالصنفروشیم و همین كار را كردیم !

(سبحان اللّه ! شما همچو كارى كردید!، قسم خوردید كه در میان مردم مسلمان بازار سیاه درست كنید، قسم خوردید كه به كمتر از سود خالص مساوى اصل سرمایه نفروشید! نه ، همچو تجارت و سودى را من هرگز نمى خواهم ).

سپس امام یكى از دو كیسه را برداشت و فرمود: (این سرمایه من ) و به آن یكى دیگر دست نزد و فرمود: (من به آن كارى ندارم ). آنگاه فرمود:(اى مصادف ! شمشیر زدن از كسب حلال آسانتر است).

منبع: داستان راستان اثر شهید مرتضی مطهری

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان 20pmبزرگ ترین وبلاگی که توش همه چیز هست از شیر مرغ تا جون ادمیزادو آدرس eq.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 37
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 37
بازدید ماه : 37
بازدید کل : 45740
تعداد مطالب : 45
تعداد نظرات : 20
تعداد آنلاین : 1

lvc ugl